تبليغاتX
:: عشقولانه ::

عشقولانه



                     محرم

 

بوی نامت باز می پیچد خیالم را به هم،

بس که زیبا، شعرهایم خو گرفته با تو ای عطر گلابستان عشق!

... از راه می رسی و من باز هم عاشق خواهم شد؛ عاشقِ اشک، عاشق اندوه، عاشق ناله های نینوایی و عاشق نغمه های کربلایی.

«باز این چه شورش است ...»

باز محرمی دیگر و شوری دیگر، چشم ها، عاشقانگی از سر می گیرند و دست ها، به تمنای عشق باز می شوند.

محرم، ماهِ باز کردن عقده های دل، در برابر عشق.

محرم، ماهِ دخیل بستن دل، به سقاخانه های اشک.

محرم، ماه طوافِ عرفانی، در حریم هفتاد و دو نام آسمانی.

محرم، ماه مرثیه های عاشورایی اشک؛ اشکی که با یاد امام حسین علیه السلام ، جلوه ای آسمانی به خود می گیرد.

محرم، ماه ناله؛ ناله های نینوایی، ناله هایی که طنین مویه ی تاریخ، در عمق صدایش نشسته است.

محرم، ماه گریه، گریه های کربلایی؛ گریه هایی که نوایش، طاقت از دل عرش می رباید.

محرم، ماه، گهواره جنبانیِ حضرت علی اصغر علیه السلام ، ماه تماشای قامت زیبای حضرت علی اکبر علیه السلام ، ماهِ آرزوهای قشنگ حضرت قاسم علیه السلام و ماه عروج دست های آب آور حضرت عباس علیه السلام .

محرم، ماهِ زخم، ماه وداع، ماه شام غریبان، ماهِ کوفه، ماه شام، ماه غمبار اسیران، ماه نیزه، ماه نِی و ماه خونبار شهیدان است.


مولای من، ای زنده ترین که دست های شفا بخشت، دردهای بشر را التیام می بخشد! غربت دیرینه ی ما را که آکنده از اندوهان تو است، بپذیر

عطر نامت، از کربلای دل ها به مشام می رسد و کوچه های تخیّل را به مرثیه خوانی دعوت می کند، مولای من، یا اباعبداللّه !

محرم است و زیادت دوباره لبریزم  کَرَم نما و ببین، عاشقانه های مرا 
سیاه، مثل شبی بی ستاره، در باران  احاطه کرده غمی، حجم شانه های مرا 
ترا قسم به غمِ عشق و اشکِ بی پایان  زمن مگیر، همین پشتوانه های مرا 

مولاجان! قسم به مرثیه های عاشورایی، قسم به اشک های دخیل بسته و قسم به شام غریبان زینب علیهاالسلام ! که اگر نبود عشق تو، زندگی بیهوده بود.

 

التماس دعا

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 16:59 توسط مهناز |

بازم سلام خدا!

منم همون شرمنده ی همیشگی!

خداییش حالا دیگه دلم خیلی تنگه خدا!

دیگه جدی جدی نا واسه ادامه ندارم!

فقط تویی که میدونی!

چون خوب می دونی تنهاییم چقدر بزرگه! و کسی

که در تمام طول تنهایی هام باهاش حرف میزنم فقط خودتی!

بقيه يه جور ديگه هستن با من خدا جون .

نمي‌دونم اسمش رو چي بذارم ولي بقيه انگار مصلحت بين هستن .

بقيه معامله‌گر هستن .

بايد يه چيزي بهشون بدي تا باهات حرف بزنن .

بهت محبت كنن و دوست داشته باشن .

حداقلش اينه كه دنبال يه آدمي هستن كه اونها رو دوست داشته باشه .

هيچ كس بدون مقدمه به اون يكي محبت نمي‌كنه .

اما تو نه خدا جون . تو اينجوري نيستي .

درست همون موقع كه من بدي میکنم بهم محبت مي‌كني تا بگي كه فرق ميان خالق و مخلوق تو چيه .

تویی که خیلی بزرگی!

نمی دونم چرا یدفعه بد شدمو از خلق کردنم بهت شکایت کردم!

آخه خدایا بهم حق بده !

نمي‌دونم اصلا چرا ؟ آخه چرا بايد اينجوري باشم !

مي‌گن به هر كسي به نسبت ظرفيت خودش غم وغصه دادي و همونقدر هم ازشون انتظار داري .

اما من چيكار كنم . با اين دلم چيكار كنم . هميشه تو اين دلم غوغاست .

بعضي‌ وقتها اين دلم خيلي خيلي تنگ مي‌شه . كوچيك مي‌شه . ديگه جا نداره از پس كه پر مي‌شه از غصه .

اون موقع است كه اشكهام به فريادم مي‌رسن . ولي آخه من با اين دل چيكار كنم .

یه دل دادی بهم اندازه ی کهکشان ! و دردهایی دادی بی پایان!

نمی دونم ازکدومشون بنالم! گفتم: نه!

آخه چي بگم. من در مقابل دیگران هیچ دردی ندارم

و لطف شما همیشه شامل حالمه! هنوزم اینو میگم!

ولی از وقتی اینو گفتم و پذیرفتم احساس میکنم غصه هام سنگین تر شدن!

خدا ازت نمی خوام که دردامو کمتر کنی یا اینکه از بین ببریشون نه!

چون می دونم اینها همش امتحانه منه و جز سرنوشت منه ازت فقط کمک می خوام!

خدا من خستمه و خودت می دونی خستگیم از چیه!

از دنیا زده شدم! گرچه دوست دارم همیشه زنده باشم! ولی دلم تو رو می خواد 

انگار كه بايد درد همه رو تحمل كنم .

از دوست گرفته تا دشمن . از آشنا گرفته تا غريبه .

نمي‌دونم چرا ؟ ولي انگاري كه اين دلم نمي‌خواد بند بشه به يه نفر و دو نفر . كل مخلوقات رو دوست داره .

كسي باورش نمي‌شه . ولي حقيقت داره .

خدايا فقط و فقط خوشحاليم از اينه كه يه نفري ، يه كسي مي‌دونه اينها رو راست مي‌گم .

اونم كسي نيست جز خودت . آخه بقيه فقط حساب دو دو تا مي‌كنن .

يه چيز مي‌دن يه چيز ديگه مي‌خوان . كاري به اين كارها ندارن .

خدا تو كه مي‌دوني اينها رو . تو كه مي‌شنوي صدام رو . تو كه مي‌بيني دلم رو . تو كه مي‌شنوي ناله‌هام رو .

خدایا کجایی؟ صدامو می شنوی؟

من ! منه هیچ! منه مخلوقه تو! تنهام! جز تو هیچکسی رو ندارم

خدايا مي‌دوني كه تك تك مخلوقاتت رو تا سرحدش دوست دارم .

مي‌دوني كه از بين اينها بعضي‌ها رو خيلي خيلي دوست دارم .

ولي ديگه كشش ندارم . ديگه تحمل ندارم .

خدايا كمك كن . كاش اينجوري نمي‌شد.

ولي نه . اگه دل منم مثل بقيه بود خوب منم يكي از اونها بودم .

خدايا اشتباه كردم دوباره . نمي‌خوام اين دلم رو بگيري ازم .

فقط بهم قدرت تحمل بده . انگاري اين دل ديگه مي‌خواد كم بياره . باز ظرفيتش رو زياد كن .

خدايا چرا اينجوري شده . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط تو مي‌دوني چي مي‌گم و چرا مي‌گم . 

خدايا هيچ نمي‌خواهم . تنها خواسته‌ام اين است كه هيچ نخواهم .

خدايا كمكم كن كه فقط تو رو  و فقط خودت رو دوست بدارم .

و مخلوقاتت را فقط به خاطر خودت .

نمی دونم چی بگم هر جا میرم اول خدام بعد خودم!

دوست دارم همیشه با تو باشم!

خدا تو که خودت خوب می دونی حرفام راسته!

تویی که از دلم به من نزدیکتری!

کمکم کن!تو اين امتحاناتي كه ازمون مي‌گيري !

از اين چيزايي كه فكر نمي‌كنيم امتحانت باشه ولي امتحانت هستن .

فقط مي‌گم خدا جون :

امتحانام خیلی داره سخت میشه! نمی خوام رد بشه و بیفتم!

كمكم كن .كه كسي جز تو رو ندارم .

كمكم كن .............

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:56 توسط مهناز |

 

چتردوستي 

می  دانی عزیز من, آدمها این روزها به دنبال آسان ترین رابطه هایند, همه چیز را کوتاه و فشرده می خواهند

حاضر و آماده!... برای همین است که آخر مطالب طولانی نظر می دهند: وبلاگ زیبایی داری  به من هم سر بزن! این روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد,تلخی هایش را صبر کند,آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند, هیچ کس حال و حوصله ی پخت و پز ندارد, یک کنسرو می خواهند که فقط درش را باز کنند!

بعد یک نفر مهربان و شیرین از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست!

من اما دوست دارم ذهن همه را بخوانم, درد هایشان را بچشم, شادی هایشان را حس کنم, ساعت ها پست های طولانیشان را بخوانم تا بفهمم پشت این همه حرف چه غمی نهفته؟!

من آدم ها را دوست دارم! نه به خاطر آنچه بروز می دهند, به خاطر آنچه هستند و نمی توتنند فریاد بزنند!

دوست دارم چشم هاشان را تماشا کنم, غرق شوم در رازهاشان, احساسات به زبان نیامده شان را کشف کنم

و بعد عاشقشان شوم!!!

+نوشته شده درشنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 21:19 توسط مهناز |

خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید: من این حرفها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی.

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛ همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد؛ همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟

البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی. تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم. تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است؛ اما ...

خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم. هیچ چی که دروغ است؛ چرا، یک کمی می دانم. اما این یک کمی خیلی کم است. آخر می دانی، من مدتهاست که می خواهم چیزهایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم؛ دوست دارم بزرگ بشوم؛ دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال دارم؛ سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی.

نمی دانم، شاید هم من اصلاً هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهایی تازه یاد بدهی. اما باید قول بدهی کمکم کنی! قول می دهی؟

راستی، یادت باشد این دفتر یک رازست خدا! راز من و تو.

از یک جایی شروع کن. تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. یک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد، اما عیبی هم ندارد خودت را به او معرفی کنی.

راستی تو چه برنامه ای داری؟ می خواهی توی این دفتر چه کار کنی؟ به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه می خواهی برایش بنویسی؟

+نوشته شده درجمعه بیستم آذر 1388ساعت 9:33 توسط مهناز |

بهاربيست                   www.bahar-20.com

می گم تو آشنای گم شده ی دل منی، می گن این مال قصه هاست، افسانه است؛

می گم عاشقم، می گن عشق اثر ترشح نا متوازن هورمون هاست، توهمه؛

می گم نمی خوام عاشق باشم، اما دروغ می گم، به خدا دروغ می گم؛

می گم الان رهام، آزادم، اما از هر زمان دیگه ای اسیرترم؛

می گم می خوام بپرم، برم از اینجا، اما بال پروازم تویی، بی تو اینجا زندونیم؛

می گم فراموشت می کنم، اما به خودم لعنت می فرستم که چرا اینو گفتم؛

می گم اینا رو برای دل خودم می نویسم، باور نکن، دروغ می گم، اینا رو می نویسم که شاید یه بار بخونی؛

می گم و می گم، تو باور نکن، حرفام رو گوش نکن، نوشته هام رو نخون، من دروغ می گم؛

ولی

می گن چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمی گن، تو چشمام نگاه کن، از چشمام بپرس قصه ی اشکام رو؛

می گن چشم نگهبان قلعه ی دله، تو چشمام نگاه کن، چشمام بهت می گن که قلب تنهام جز تو هیچ کس رو تو تنهاییش صدا نمی زنه، تو شب هاش ماهی رو جز تو به آسمون تاریکش راه نمیده، بی نور نگاهت روزهاش تاره، بی پناه دستات همیشه زیر بارون خیسه، بی گرمای وجودت تو سرمای زمستون ناامیدی می لرزه، بی تو دنیای کوچیکش طوفانیه، بی تو زنده موندنش محاله...

آه که چه سنگدلی، آه که سردی دستام رو باور نمی کنی، آه که لرزش صدامو نمیشنوی، آه که عشقمو نمیبینی، آه که هر چی بیشتر می خوامت بیشتر ازم دور میشی...

آه که آهم تو گلو یخ می زنه...

 

بهاربيست                   www.bahar-20.com

 
+نوشته شده درچهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:52 توسط مهناز |


میخواهم این بار از تو بگویم از تو بهترینم ‌

دوست دارم من باشم و کاغذ و خودکاری که فقط نام تو را بنویسد

من با تو خیلی حرف دارم به اندازه هزار سال....سالهایی که همه متعلق به توست

دلم را به یاد تو با دریا و آرزو های زیبایی آمیخته ام

آرزوهایی که اول و آخر آن تو هستی می خواهم باز از تو بگویم

با تو که هستم حرفهایم جوان هستند و

نوشته هایم بوی عشق و صفا می دهد


دلم می خواهد زمان بایستد


تا بار دیگر در تو گم شوم

می دانم که یک روز دنیا تمام می شود

ولی عشق تو همچنان پا بر جاست


با تو که هستم گویی تمام خوبیهای دنیا را به یکباره در کنار خود دارم

و اکنون در این ساعت که از تو می نویسم تا توان دارم در وصف تو هر چه بهتر و زیباتر بیان می کنم

فقط بگویم بی تو هیچم و با تو همه چیز

اگر بخواهی من می مانم و اگر نمی خواهی می‌میرم

فقط تو با من بمان که بی تو سردم و با تو گرم

مهربونم! این فقط ذره هایی از حرفهای دلم است که با تمام وجودم به تو تقدیم می کنم

 

بهاربيست                   www.bahar-20.com          بهاربيست                   www.bahar-20.com          بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

برای کسی که همۀ قلبم رو بهش بخشیدم ولی او بی

خبر منو تنها گذاشت و حالا من مانده ام  با

مشتی از خاطراتش که مرا روز به روز دلتنگ و دلتنگ تر می کند.

نمی دانم پیش معبود خود مرتکب چه گناهی شده ام که مستحق

این همه بی مهری از سوی کسی که دوستش دارم قرار گرفته ام

 نمی دانم شاید هم حقم باشه بهر حال من  نمی توانم

حرفهایم را به خودش بزنم

و باید با این دلتنگی همیشگی سر کنم

       بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

+نوشته شده دردوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:6 توسط مهناز |

به نام حضرت عشق

سلام خدای خوب و مهربونم        خدایا ی مهربونم چندتا سوال ازت دارم

دوس دارم به حرفام گوش کنی.خدایا چرا دلتنگی رو افریدی ؟؟؟؟؟چرا ؟

اینو هم حتما می دونستی که اگه یکی از بنده هات به اون دچار بشه دیونه می شه ؟؟؟؟اره می دونم     اما حکمت این نعمتت رو نمی دونم ا نکنه می خواستی به بنده هات بفهمونی که اگه دلتنگ کسی می شید خیلی دوستش دارید ؟؟؟اره می خواستی به بندهات بفهمونی که اگه دلتنگ کسی می شی  بدون اون نمی تونی زندگی کنی ؟؟؟؟نمی دونم خدا... من خیلی دلتنگم ...چه کار کنم ؟

خدایا تو خودت بهتر از من از درونم اگاهی ...خدایا خیلی دوسش دارم....خیلی .. الان هم خیلی دلتنگشم ...چه کار کنم ؟
بی خیال خدا زندگی من همینه ...بهتر از این هم نمی شه

خدای خوبم تو این روزا دریاچه ای از اشک ساختم   در کنار این دریاچه کلبه ای از غم دارم      که همه ی اینا رو مدیون اون دلتنگیتم خدا ...اره تازه می فهمم که چقدر دوسش دارم    اره حالا می فهمم که بدون اون نمی شه زندگی کرد  و خیی چیزای دیگه ....خدایا یه سوال  ... الان اون چه حسی داره ؟؟؟؟

خدایا زندگی برام سخت شده ...چه کنم  ...خدایا اگه تو رو هم نداشتم تا حالا مرده بودم

خدایا چندتا درخواست دارم که خواهش می کنم براوردشون کن:

خدایا همیشه مواظب عشقم باش

خدایا همیشه شاد نگهش دار

خدایا همیشه موفقش کن

خدایا خودت بهتر از هر کسی می دونی که چقدر دوسش دارم   اینم خوب می دونی اگه نباشه من هم نیستم پس خیلی مواظبش باش...خیلی دوستت دارم خدا ی خوبم

خدایا کمکم کن که من هم بتونم این دوری رو تحمل کنم

 

 

 

تازه می فهمم که چقدر دوستت دارم   تازه می فهمم که بدون تو نمیشه زندگی کرد

الان نتونستم خوب حرفم رو بزنم  اخه خیلی حالم بده اما فقط می خواستم بگم دوستت دارم عزیزم

 

                                             

یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد. 
یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !

کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم دستانش را بفشارم !
یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !
یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !
یکی را برای همیشه دوست دارم ،کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !

یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نخواهد فهمید و نخواهد دانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا نمیبیند


کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !

یکی را دوست دارم که نمی داند چقدر دوستش دارم ، نمی داند که او تمام زندگی ام است !
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

 
یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمی دارد !


یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من دیوانه وار تنها او را دوست دارم !

کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !!!

+نوشته شده درجمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 10:40 توسط مهناز |

نمی خوام عشقی که اون نداره کمرنگ بشه

من فقط از خدا یه چیز می خوام

واسه یه بارم که شده دلش برام تنگ بشه

تو عاشقی و خودت هم خوب میدونی دل

عاشق هر چقدر هم که شاد باشه باز یه

گوشه اش ابریه...

 

سلام.تا حالا دلت تنگ شده انقدر که از فرط دلتنگي نتوني گريه کني؟ و وقتي که دلت مي خواد گريه کني مدام چشمهات رو بمالي ودريغ از يه قطره اشک...يا از دلتنگي بميري وتا

اشک بخواد سرازير بشه يکي باشه که تو نتوني در حضورش گريه کني.يا انقدر خدا خدا کني که بارون بباره و تو بي چتر مسيري رو که هر روز ميرفتي طي کني تا کسي ندوني اشک يا

بارون.يا مدام دل دل کني تا شب از راه برسه وکسي اشکها تو نبينه. الان من که تا به ذهنم دلتنگي تو خطور ميکنه دلتنگ ميشم و از فرط بد بختي نميتونم گريه کنم.خوش به حالت که

يکي هست که دلتنگه دلتنگي هات بشه و مدام از خودش بيشتر نگران توست.خوش به حالت که کسي نيست که کسي نيست تا دلتنگه دلتنگي هاش بشي تا مجبورت کنه زير بارون

مسيري رو گريون بري اون هم بي چتر تا اونهايي که اومدند از بارون سهم دلتنگي هاشونو بگيرن نفهمند که تو گريه ميکني ان هم براي دلتنگي هاي ديگري يا اينکه مجبور بشي دعا

کني زودتر هوا تاريک بشه تا در گوشه اي خلوت بي صدا بگريي ودلتنگي هاي کس ديگري رو زار بزني.

خوش به حالت.حالا مي پرسي اين بار براي چي؟به خاطر اين که از دلتنگي هاي کس ديگه اي نميشنوي.يا اصلا براي خودت دلتنگي رو انقدر کوچيک کردي که نتونه تو رو مشغول

خودش کنه که از باران و شب و ماه و ابرو پرسه هاي مدام در مسيري که هر روز ميري باخبر باشي تنها خودت هستي وخودت.اما من تا به دلتنگي هاي تو ميرسم از همه چيز غافل

ميشم حتي خودم.شايد باور نکني اما هميشه يه راه واسه پرسه زدنم هست ويه مسير که يا باراني يک روز ونشونم ميده يا تاريکي شبي که از دلتنگي هاي تو پرم.تو که حالا مطمئنا

دلت تنگ نشده تو که راه هاي زيادي رو بلد نيستي تا از دلتنگي ديگرون سراغ بگيري.اما من مدام دلتنگ توام و مدام گريان تو ومدام از اين روز باروني به تاريکي شب فکر ميکنم.حالا

که دلتنگم...

+نوشته شده درچهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:49 توسط مهناز |

دلم واسه عشقم تنگ شده

دلم واسه نفسم تنگ شده

چی میشه اون مال من بشه؟

هان ؟ خدایا چی میشه اگه ما مال هم بشیم؟

به کجای دنیای بزرگ تو بر می خورد؟

خدایا آروم و قرار ندارم. خودت بهم آرامش بده.

خدایا امیدوارم هر جا که هست خوش و خرم باشه.

خدایا همیشه مواظبش باش

خدایا اون کسیه که من براش تموم زندگیمو میدم.

خدایا حاضرم تمام عمرم بگیری و فقط نیم ساعت بزاری نگاش کنم.

قول میدم باهاش حرف نزنم.

فقط نگاش کنم.

فقط

بعدش هم جونمو بگیر

خدایا کاری کن که بفهمه که من همیشه به یادش هستم

کاش هیچ وقت با هم آشنا نمی شدیم

کاش هیچ وقت دوسش نداشتم

کاش. . . . . کاش. . . .  .کاش. . . .

دوسـتـت دارم تا ابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

+نوشته شده دریکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:13 توسط مهناز |

به نام خدایی که غفور است و رحیم                               زندگی بی تو عذابی است وخیم

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای

سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

تقدیم به تو ای خیال من                                     ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

                                 تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من

ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

 
 

میدونی چقدر بد تو حالو هوای عشقت باشی بعد به ذهنت برسه که

 بهش نمی رسی!!!!!!!!!!! اونقدر دلت می گیره که دوست داری داد

بزنی بگی دوسش داری دوست داری همون لحظه

پیشت باشه سر تو بزاری رو شونش گریه کنی!!!!!!!!!! ولی فکر نکنم

کسی منو درک کنه کسی بفهمه که دارم چی می کشم........حتی خود خودش.....

               چرا بعضی وقتها ادم دلش اینجوری می گیره.................

 

             

سلام گلم

 میدونم حالت خوبه این پست گذاشتم تا بدونی چقدر دوست دارم که نگن

 اگه واسه تو مینویسم چرا اسمتو نمی برم .عزیزم اگه تا امروز اسمتو

 نبردم واسه این بود که دوست ندارم کسی حتی اسمتو بخونه چون تو فقط

 ماله منی .دلم خیلی برات تنگ شده میدونی اصلا وقتی پیشتم هستم دلم

 واست تنگ میشه هیچ لحظه ای به اندازه ی لحظه هایی که تو رو میبینم

 برام شیرین نیست. اما افسوس که فقط روزای اول زیاد میدیدمت که اون موقع هم دیدنت یا ندیدنت برام فرقی نمیکرد چون هنوز عاشقت نشده بودم اما حالا که من عاشق تو شدم در حسرت یکبار دیدن تو موندم...هر چیزی رو نمیتونم اینجا بگم تو کل حرفایی که نوشتم فقط می خواستم یه چیزی روبهت بگم

 اونم اینه:

 

                           دوست دارم به اندازه ی تمامه لحظه هایی که

                                                           زندگی

                                                          نمی کنم

+نوشته شده درپنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:53 توسط مهناز |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس